ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

ایلیا و هندوانه

پسر کوچولوی مامان عاشق هندوانه هست             اگه هندوانه ببینه دست از پا نمی شناسه و هیجانی میشه و با صدا هم هندوانه می خوره (هورت می کشه) منم که طبق معمول فقط ذوقش میکنه.البته هندوانه ی قرمز رو دوست داره . چند روز پیش یه هندوانه کنار یخچال بود و ایلیا می خواست با زحمت هندوانه رو بلند کنه و بیاره. منم یه هندوانه ی خنک از توی یخچال واسش آوردم و وقتی دید که قرمز نیست نمی خورد هندوانه ی آناناسی رو دوست نداشت و این قدر بهش اصرار کردیم که خورد                         ...
24 خرداد 1391

عشق پاستیل

ایلیا جون عاشق پاستیله. وای اگه یه روز پاستیل تموم کرده باشیم اینقدر گریه میکنه و ایراد میگیره که من دیگه واسم تجربه شده و نمی ذارم توی خونه پاستیل نداشته باشیم.قبلا پاستیل رو توی کیف ایلیا می ذاشتم و ایلیا وقتی پاستیل می خواست کیف رو می آورد که بهش پاستیل بدم و الان که توی کابینت می ذارم به کابینت اشاره می کنه و میگه گادی (پاستیل). ایلیا جون بستنی رو هم خیلی دوست داره ولی الان غذا خوردنش خیلی بد شده. ...
22 خرداد 1391

مرواریدهای ایلیا جون

شاه پسر الان 9تا دندون داره. 4تا دندون جلو بالایی و 3 تا دندون جلو پایین.به جز اینا دندونای شماره 4 بالا هم بیرون اومده.لثه هاش هم خیلی متورم شدن وبه نظرم تا چند روز دیگه چندتایی از دندونای پایین هم بیرون میان.تا یادم نرفته بنویسم که امروز سر سفره ی نهار ایلیا ایستاده بود یه دفعه به من نگاه کرد و گفت جی (جیش) . مطمئن نبودم که منظورش همین باشه بابایی سریع ایلیا رو برد دستشویی و درست حدس زده بودیم ایلیا جیش داشت. منم ایلیا که از دستشویی اومد با سر و صدای زیاد ذوقش میکردم و واسش دست میزدم.از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم. ...
22 خرداد 1391

هورا عکس

                                              ایلیا جون داره ساندویچ می خوره                                                           ...
17 خرداد 1391

کمک کردن ایلیا

امروز صبح بعد از تموم شدن صبحانه با خاله نیکا می خواستیم سفره رو جمع کنیم که ایلیا شکرپاش رو برداشت منم از ترس اینکه شکرپاش رو روی سرامیک بندازه و بشکنه می خواستم ازش بگیرم که دیدم پاهاشو بلند کرده و داره اونو می ذاره روی کابینت آشپزخونه. خیلی ذوقش کردم و دوباره یه قاشق هم برداشت و گذاشت روی کابینت.آفرین به ایلیای یکی یه دونه ی مامان. ایلیا جون الان هم داره اسباب بازی هاش رو یکی یکی میذاره تو سبدش. ...
17 خرداد 1391

بدون عنوان

روز 4شنبه 10 خرداد نی نی عمه سعیده دنیا اومد .همه با هم رفتیم بیمارستان. خاله نیکا هم بود ولی نمی ذاشتند گل پسرم بیاد داخل و بیشتر پیش بابایی بود. همون روز من رفتم جهرم پیش مامانم.  چند روز اونجا بودیم و بعد مامان و خاله نیلوفر رو راضی کردم که بیان شیراز.توی جاده من به خاطر ایلیا عقب نشستم. مامان جون که رانندگی میکرد و اگه ایلیا جلو می نشست همه اش گریه می کرد که بره رو پای مامان جون بشینه. با مامان جون  یه روز رفتیم تنگ غوره دان و یه روز هم واسه نهار رفتیم باغ جنت.دیشب هم  رفتیم خونه عمه سعیده.وقتی برمی گشتیم بابایی می خواست کیف پولش رو که توی ماشین دوستش جا گذاشته بود بیاره.خونه شون آخر یه کوچه بود که تاریک بود و من که حوا...
16 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد